مختار، پس از آزادی از زندان تلاش خویش را، برای فراهم آوردن یار و یاور گسترش بخشید، و از هر سو، رفت و آمد بسوی او بسیار شد و دوستداران خاندان رسالت نیز برای گرفتن انتقام از اموی مسلکان کوفه بر گرد او گرد آمدند، چرا که او از سویی شعار خونخواهی سر میداد و از دگر سو مدعی نیابت و نمایندگی از سوی محمد حنفیه را طرح میکرد.
در این مورد: آوردهاند که پس از ادعای نمایندگی «محمد حنفیه» از سوی مختار و فراخوان آشکار و نهان دوستداران اهل بیت برای پیوستن به او، «عبدالرحمن بن شریح» که ریشه از قبیلهی «همدان» داشت و مردی شرافتمند و درستاندیش بود به برخی از دوستانش از جمله: «سعید ثوری» و «سعید حنفی» و «اسود کندی» و «قدامه جشمی» را در نشستی محرمانه فراخواند و آنجا ضمن سخنانی گفت: دوستان!
«مختار در این اندیشه است که ما را بر ضد وضعیت موجود به شورش کشد و به هدفهای خویش دست یازد، در این راه ادعای نمایندگی «محمد حنفیه» فرزند گرانمایهی امیرمؤمنان را دارد ما نمیدانیم درست میگوید یا نه! بباور ما اینک برخی از شما به همراه من بیاید تا به مدینه بشتابیم و ضمن دیدار با «محمد» جریان را با او در میان گذاریم تا کورکورانه از پی کسی نرفته باشیم.
پیشنهاد او پذیرفته شد و او به همراه آنان وارد مدینه گردید و ضمن دیدار با محمد
حنفیه جریان مختار را طرح نمود و از او اجازه خواست تا دوستداران خاندان رسالت به یاری مختار وارد عمل شوند.
هنگامی که سخنان آنان به پایان رسید «محمد» پس از ستایش خدا و سپاس به بارگاه او بر شمردن شکوه و عظمت خاندان وحی و رسالت و یاد از شهادت جانسوز سومین امام نور و یاران فداکارش در دفاع از اسلام و قرآن، در مورد پرسش آنان صریح و روشن پاسخ نداد و تنها به این بسنده نمود که از خدای پرمهر میخواهم که انتقام خاندان ما را از دشمنان تبهکار و خیرهسر ما، به دست هر کس از بندگان خود خواست بگیرد و این را یکی از آرزوهای قلبی شمرد و آنان را از یاری رسانی به مختار نیز باز نداشتت و به گونهای سخن گفت که آنان رضایت او را در اصل کار دریافتند.
مختار که از رفتن آنان بسوی «محمد» سخت نگران بود، هماره در انتظار بازگشت آنان لحظه شماری میکرد و بر این اندیشه بود که آنها را پیش از رویارویی با مردم، دیدار کند، اما آنان پس از ورود به کوفه پیش از آنکه به خانهی خویش روند نزد مختار آمدند و گفتند اینک آمادهایم تا شما را در این راه یاری کنیم و او فریاد «الله اکبر» سر داد و با استفاده از فرصت، دوستان خاندان رسالت را گرد آورد و نظر موافق محمد حنفیه را از زبان آنان به گوش مردم رساند و خود در جمعبندی موضوع برای برانگیختن احساسات و عواطف به سود خویش، محمد حنفیه را، امام هدایتگر و خود را نماینده و وزیر او عنوان داد. و مأموریت خویش را از سوی او، برای احیاء کتاب و سنت و پیکار با دشمنان خاندان رسالت و خونخواهی اهل بیت ساز کرد و بسیاری از دوستداران آنان را به جمع یاران خویش افزود.
در میان آنان کسانی بودند که با چنین سخنانی قانع نشده و در پیوستن به او تردید داشتند، که از جملهی آنان؛ «ابراهیم بن اشتر» بود و از آنجایی که وی جوانی اندیشمند، بزرگزاده و بزرگ عشیرهی خویش به شمار میرفت، «مختار» روی او بسیار حساب میکرد.
از این رو کسانی را نزد او فرستاد و او را به یاری خویش فراخواند اما او خاطرنشان
ساخت که تنها در صورتی حاضر به همکاری است که فرماندهی لشکر به دست او باشد.
فرستادگان مختار که نمایندگی او را از سوی «محمد» جدی میپنداشتند، گفتند: حقیقت این است که شما کارایی و شایستگی فرماندهی را داری، اما او در این مورد اختیاری ندارد و کارها به دست پیشوای عصر، محمد حنفیه است و مختار از سوی او دستور دارد که با دشمنان خاندان رسالت پیکار کند و کشندگان شهیدان کربلا را به کیفر برساند و از سوی خود نمیتواند وزیر و یا فرماندهی برگزیند.
ابراهیم دیدگاه آنان را نپذیرفت و آنان با دست خالی بازگشتند.
مختار به همراه گروهی از سران خویش به دیدار او شتافت و ضمن گفتگو، نامهای از محمد حنفیه را به او داد که بدینصورت او و عشیرهاش را به قیام و همراهی با مختار فرمان داده بود.
او پس از خواندن نامه، در صحت آن تردید کرد، اما گروهی از همراهان مختار که همگی از دانشوران و بزرگان کوفه بودند، نامه را از سوی «محمد حنفیه» اعلان کردند و آنگاه بود که ابراهیم بن اشتر به او دست بیعت داد و فرماندهی نیروهای او را به کف گرفت و رفتند تا نقشهی قیام را کامل کنند.